چهارشنبه20آذر92

سلام سلام.2روز مونده تا دخملکم بره تو چهار سالگی.برای شب تولدش برنامه چیدم که اگه خدا بخواد اجرا کنم و متعاقباً اعلام میکنم.
بعضی از روزا آویسا خانوم بعد مهد میاد اداره مامان تا بابا رضا کارش تموم شه و بریم دنبالش. دیروز...
آویسا در حال شیر کاکائو خوردن و نگاه کردن انگری برد"مامانی!بهم خودکار میدی تا نقاشی بکشم."بله دخترم.بفرمایید" کمی بعد...انگشت های دختر از جوهر خودکار کاملاً رنگی شده مثال کسانی که میخوان اثر انگشت بر جای بزارند."وای آویسا چه کار کردی؟ اگه بازم اینکار رو بکنی خودکار رو ازت میگیرم
" اندکی بعد دیگر انگشتان هم در غفلت من کبود شدند. پس وارد عمل شدم و خودکار رو ازش گرفتم"مامان جونی! ببخشید. اشتباه از من بود. از من نگیر لطفاً. مامانی!خواهش میکنم"

بله این منم که از کلمات قصار دختر طلا همین طور نگاش میکردم.
ساعتی بعد در ماشین..."دخترم لطفاً بشین و به صندلی تکیه بده.یه وقت ترمز میزنم. میافتی.عزیزم خواهش میکنم
" "مامانی!خواهش نکن" ...."دخترم!شما که دختر خوبی هستی
"..."نه مامان من پسر بی عقلم!"(برگرفته از انیمیشن باب اسفنجی شهردار میشود)منم که پشت فرمان کلاٌ






چهارشنبه20آذر92
